خلاصه کتاب روانشناسی پول

محتوای جدول

چه چیزی نصیب من می‌شود؟ روانشناسی پشت تصمیمات مالی را درک کنید.

بازار سهام چگونه کار می‌کند؟ بهترین زمان برای خرید یا فروش دارایی‌ها چه زمانی است؟ و برای بازنشستگی در سن خاصی، چقدر باید سالانه پس‌انداز کنید؟

این‌ها سوالاتی هستند که بحث‌های مربوط به امور مالی شخصی را به خود اختصاص می‌دهند. با این حال، اغلب چیزی مهم از این معادله جا می‌ماند. این، عامل انسانی است؛ به عبارت دیگر، رابطه بین انسان‌های واقعی و پولشان.

مورگان هاوزل استدلال می‌کند که این عامل، کلید درک تصمیم‌گیری‌های مالی است. اگر می‌خواهید بدانید چرا افراد خود را غرق در بدهی می‌کنند یا ثروت خود را بر باد می‌دهند، نیازی به مطالعه نرخ بهره نیست. باید به تاریخچه‌ی کاملاً انسانی حسادت، طمع و خوش‌بینی بپردازید. و این دقیقاً کاری است که در این مقاله به آن می‌پردازیم.

در این مقاله خواهید آموخت:

– چگونه تجربیات شخصی، استراتژی‌های سرمایه‌گذاری را شکل می‌دهند؛

– چرا یافتن یک پیکاسو ممکن است به معنای به دست آوردن ۹۹ اثر ناموفق باشد؛

– چگونه حسادت باعث می‌شود سرمایه‌گذاران، تمام آنچه را که در حال حاضر دارند، به خطر بیندازند.

 

نکات کلیدی کتاب

  • تجربه‌ی هر کس از اقتصاد و پول، منحصر به فرد است.
  • تجربه شخصی، تصمیم‌گیری‌های مالی را هدایت می‌کند.
  • مفاهیم اقتصادی که امروز استفاده می‌کنیم، هنوز در ابتدای تاریخ خود هستند.
  • تمرکز بر الگوهای کلی به جای موارد خاص، می‌تواند به شما در تصمیم‌گیری‌های بهتر کمک کند.
  • حسادت می‌تواند شما را بی‌پروا کند.
  • جمع‌آوری ثروت آسان‌تر از حفظ آن است.
  • می‌توانید نیمی از مواقع اشتباه کنید و همچنان ثروت کلانی به دست آورید.

 

 

تجربه‌ی هر کس از اقتصاد و پول، منحصر به فرد است.

داستان رکود بزرگ اقتصادی به خوبی شناخته شده است.

پس از سقوط ویرانگر بازار سهام در سال ۱۹۲۹، اقتصاد جهانی وارد یک دهه رکود مداوم شد.

در ایالات متحده، «دهه‌ی بیست پرهیاهو» ناگهان به پایان رسید. کسب‌وکارها تعطیل شدند، خانواده‌ها مزارع و خانه‌های خود را از دست دادند، و پس‌اندازهایی که به سختی به دست آورده بودند، از بین رفت. فقر و بیکاری به شدت افزایش یافت، امید به فردای بهتر به شدت کاهش بافت.

امروزه، این روایت از وقایع به داستانی رایج تبدیل شده است که بسیار منطقی است چرا که تجربه‌ی میلیون‌ها آمریکایی را توصیف می‌کند. اما نکته‌ی مهمی نیز از تصویر کلی کنار گذاشته می‌شود.

زمانی که جان اف. کندی در سال ۱۹۶۰ نامزد ریاست جمهوری شد، در مورد تجربه‌اش از رکود بزرگ از او سوال شد. پاسخ او بسیاری از رای‌دهندگان را شگفت‌زده کرد.

او گفت که خانواده کندی‌ در سال ۱۹۲۹ همچنان ثروتمند بودند. و در طول ده سال بعد، ثروت آن‌ها نه تنها از بین نرفت بلکه رشد کرد. تا سال ۱۹۳۹، خانواده، خدمتکاران بیشتری داشتند و در خانه‌ای بزرگتر از ابتدای دهه زندگی می‌کردند. زمانی که به هاروارد رفت و در مورد رکود مطالعه کرد، متوجه شد که هموطنانش چقدر رنج کشیده‌اند.

معلوم شد که همه‌ی آمریکایی‌ها در یک قایق نبودند. کندی می‌خواست این وضعیت را تغییر دهد، که تا حدی باعث شد رای‌دهندگان را متقاعد کند که او فقط یک ثروتمند بی خبر از واقعیت زندگی مردم نیست، بلکه رئیس‌جمهوری شایسته است. اما باید توجه کذد که فقط ثروتمندان و فقرا تجربه‌های متضادی از زندگی اقتصادی دارند چرا که همه‌ی ما داریم.

پسر یک کارگر مزرعه بیکار و پسر یک کارگزار موفق سهام در منهتن، نه تنها از اقشار مختلفی هستند؛ بلکه درس‌های عمیقاً متفاوتی در مورد چیزهایی مانند ریسک و پاداش در رابطه با پول می‌آموزند. اما همانطور که بعداً خواهیم دید، همین موضوع در مورد افراد مرفه نیز بسته به تجربیات زندگی فردی‌شان صادق می‌کند.

به عنوان مثال، فرد ثروتمندی که در تورم بالا بزرگ شده است، دیدگاه مالی متفاوتی نسبت به فردی با ثروت مشابه خواهد داشت که فقط قیمت‌های با ثبات را تجربه کرده است. درس‌های حاصل از این دیدگاه‌های متفاوت، نحوه‌ی رفتار ما با پول را شکل می‌دهد.

همه‌ی ما دوست داریم فکر کنیم که می‌دانیم جهان چگونه کار می‌کند، اما معمولاً تنها بخش کوچکی از آن واقعیت را تجربه می‌کنیم. و این اولین نکته‌ای است که باید در مورد روانشناسی پول درک کنیم: ما کمتر از آنچه فکر کنیم، می‌دانیم.

 

 

تجربه شخصی، تصمیم‌گیری‌های مالی را هدایت می‌کند.

هنگامی که اقتصاددانان رفتار مالی را مدل‌سازی می‌کنند، اغلب به یک فرض راحت تکیه می‌کنند؛ افرادی منطقی که تصمیمات سودجویانه‌ای برای حداکثر کردن بازدهی خود می‌گیرند. اما واقعیت پیچیده‌تر است.

برای مثال، لاتاری را در نظر بگیرید. به طور متوسط، خانواده‌های کم‌درآمد در ایالات متحده سالانه ۴۱۱ دلار برای بلیط لاتاری هزینه می‌کنند.

در عین حال، حدود ۴۰ درصد از کل خانوارها برای یافتن ۴۰۰ دلار در مواقع اضطراری دچار مشکل هستند. جای تعجب نیست که این ۴۰ درصد از همان خانواده‌های کم‌درآمدی تشکیل شده‌اند که بیش از ۴۰۰ دلار برای بلیط لاتاری هزینه می‌کنند.

آیا این رفتار منطقی است؟ به هیچ وجه. اما غیرمنطقی هم نیست. اگر شما فقط با حقوق ثابت زندگی را میگذرانید ، بعید است که پول کافی برای تمام مایحتاج خود داشته باشید، چه رسد به چیزهای مانند تفریح و خوشگذارنی. موفقیت در لاتاری شانس بسیار کمی دارد، اما بهتر از نداشتن هیچ شانسی برای به دست آوردن چیزهای خوبی است که افراد ثروتمند دارند و آن را بدیهی می‌دانند.

این نوع تصمیمات غیرمنطقی، رایج‌تر از آن است که فکر می‌کنید. بیایید مطالعه‌ای که در سال ۲۰۰۶ توسط اقتصاددانان اولریکه مالمندیر و استفان ناگل انجام شد را در نظر بگیریم. آن‌ها ۵۰ سال داده‌های جمع‌آوری شده توسط « تحقیقات مالی خانوار » (یک پروژه تحقیقاتی طولانی‌مدت که بررسی می‌کند آمریکایی‌ها با پول خود چه می‌کنند) را بررسی کردند.

مالمندیر و ناگل می‌خواستند بفهمند چه چیزی نحوه‌ی سرمایه‌گذاری مردم را تعیین می‌کند.

پاسخ چه بود؟ اینکه اقتصاد در دوران جوانی سرمایه‌گذاران چگونه بوده است. به عبارت دیگر، تجربه شخصی، نگرش ما را نسبت به ریسک تعیین می‌کند. مانند خریدن بلیط لاتاری، این از آن دسته منطق‌هایی نیست که در کتاب‌های درسی اقتصاد یافت می‌شود، اما به طور شهودی منطقی است.

به عنوان مثال، اگر تورم بین اواخر نوجوانی و اوایل دهه بیست سالگی سرمایه‌گذاران بالا باشد، احتمال اینکه بعدها در اوراق قرضه سرمایه‌گذاری کنند، بسیار کم خواهد بود. در مقابل، اگر تورم در این سال‌ها پایین باشد، سرمایه‌گذاران تمایل داشتند با بالارفتن سنشان، پول خود را در اوراق قرضه قرار دهند؛ صرف نظر از اینکه تورم در طول مسیر افزایش می‌یافت یا نه.

الگوی مشابهی در سهام نیز وجود دارد. اگر بازار سهام در دوران جوانی عملکرد خوبی داشت، سرمایه‌گذاران به سرمایه‌گذاری در آن ادامه می‌دادند و اگر ضعیف بود، از آن اجتناب می‌کردند.

فرض کنید در سال ۱۹۷۰ متولد شده‌اید. بین اواسط نوجوانی تا اوایل بیست سالگی، شاخص S & P 500 ده برابر شد. هر کسی که پول خود را در شرکت‌های فهرست شده در آن بازار سرمایه‌گذاری کرد، سود زیادی به دست آورد. افرادی که در سال ۱۹۵۰ متولد شدند، تجربه‌ی بسیار متفاوتی از بازار داشتند زیرا در طول این دوره از زندگی‌شان، بازار تقریباً راکد بود. حتی زمانی که خود بازار تغییر می‌کرد، تصمیمات سرمایه‌گذاری یا عدم سرمایه‌گذاری تغییر نمی‌کرد. این نشان می‌دهد که شواهد دنیای واقعی نتوانست تصمیمات درونی شکل گرفته در اوایل دوران زندگی را تغییر دهد.

 

 

مفاهیم اقتصادی که امروز استفاده می‌کنیم، هنوز در ابتدای تاریخ خود هستند.

یک سگ خانگی شباهت چندانی به اجداد وحشی خود ندارد. این نباید ما را متعجب کند زیرا نژادهای سگ امروزی، تاریخ ده هزار ساله‌ی اهلی شدن را پشت سر خود دارند. با این حال، صاحبان سگ‌ها اغلب از واکنش‌های غریزی و وحشیانه حیوانات خانگی خود هنگام دیدن سنجاب یا گربه شگفت‌زده می‌شوند.

به نظر می‌رسد ده هزار سال، ویژگی‌ وحشی بودن سگ را به طور کامل از بین نبرده است.

اما اهلی کردن سگ‌ها چه ارتباطی با روانشناسی پول دارد؟ باید بگویم که ارتباط زیادی وجود دارد.

چرا بسیاری از ما در مدیریت پول اینقدر ضعیف عمل می‌کنیم؟ یک پاسخ این است که این موضوع در مقایسه با تاریخ طولانی بشر، نسبتاً جدید است.

اولین واحد پول در قالب سکه تنها حدود ۶۰۰ سال پیش از میلاد، زمانی که شاه الیاتس لیدیا (پادشاهی در عصر آهن در ترکیه امروزی) صادر شد. و این در مقایسه با مفاهیم پیچیده‌تر اقتصادی هیچ است.

به بازنشستگی فکر کنید. قبل از جنگ جهانی دوم، اکثر آمریکایی‌ها تا زمان مرگ کار می‌کردند. البته امید به زندگی در آن زمان پایین‌تر بود و حتی در دهه ۱۹۴۰، نیمی از مردان بالای ۶۵ سال هنوز کار می‌کردند.

با معرفی تأمین اجتماعی پس از جنگ جهانی دوم، اوضاع شروع به تغییر کرد، اما بازنشستگی تا دهه ۱۹۸۰ برای اکثر کارگران آمریکایی یک آرمان دست‌نیافتنی باقی ماند؛ دهه‌ای که میانگین چک ماهانه تأمین اجتماعی، با تعدیل تورم، از ۱۰۰۰ دلار فراتر رفت. قبل از آن، تنها اقلیت کوچکی از افراد ممتاز توانایی داشتند در اواسط دهه شصت سالگی کار را رها کرده و خود را بازنشسه کنند.

این بدان معناست که یکی از اساسی‌ترین مفاهیم اقتصادی که امروز در دنیای خود استفاده می‌کنیم، کمتر از دو نسل قدمت دارد. طرح ۴۰۱(k) (روش اصلی تأمین مالی بازنشستگی) تا سال ۱۹۷۸ وجود نداشت، در حالی که طرح بازنشستگی Roth IRA تنها در سال ۱۹۹۸ معرفی شد!

ایده‌ها و شیوه‌های کلیدی دیگر چندان قدیمی‌ نیستند. صندوق‌های پوشش ریسک تنها حدود 25 سال است که واقعاً محبوب شده‌اند و صندوق‌های شاخص تنها ۵۰ سال قدمت دارند.

حتی بدهی مصرف‌کننده مانند وام مسکن، وام خودرو و کارت‌های اعتباری (یکی از محرک‌های اصلی رشد اقتصادی در ایالات متحده) تنها پس از آن رایج شد که لایحه GI (قانون سربازان) استقراض پول را برای آمریکایی‌های متوسط ​​در سال ۱۹۴۴ آسان‌تر کرد.

پس اگر ما در برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری مالی ضعیف هستیم، به این دلیل نیست که دیوانه هستیم، بلکه به این دلیل است که تازه‌کاریم!

 

 

شانس نقشی پررنگ‌تر از آنچه تصور می‌کنید در موفقیت‌های مالی ایفا می‌کند.

چند سال پیش، مورگان هاسل از رابرت شیلر، اقتصاددان برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، پرسید که بیش از همه دوست دارد در مورد سرمایه‌گذاری چه چیزی را بداند که نمی‌توان آن را به طور کامل شناخت. پاسخ شیلر این بود: «نقش دقیق شانس در نتایج موفق».

شانس موضوعی پیچیده است. کمتر سرمایه‌گذار و کارآفرینی انکار می‌کند که شانس فقط به صورت تئوری است، اما سنجش میزان نقش آن در شکوفایی یک شرکت (و شکست دیگری) دشوار است.

ما تمایل داریم فکر کنیم که نسبت دادن موفقیت دیگران به شانس «بی ادبانه» است. در نتیجه، اغلب هنگام تصمیم‌گیری‌های مالی، نقش شانس را نادیده می‌گیریم. این یک اشتباه است.

به گفته باشکار مازومدر، اقتصاددان، درآمد دو خواهر و برادر ارتباط نزدیک‌تری نسبت به قد یا وزن دارد. به عبارت دیگر، اگر برادر شما ثروتمند و قدبلند است، احتمال اینکه شما ثروتمند باشید، بیشتر از قدبلند بودن شماست.

توضیح این همبستگی آسان است. خواهر و برادرها از یک خانواده احتمالاً از امتیازات و فرصت‌های یکسانی برخوردارند. والدینی که یکی از فرزندان خود را به مدرسه خوب می‌فرستند، معمولاً همین کار را برای برادرش نیز انجام می‌دهند. اما حالا اگر دو برادر ثروتمند پیدا کنید، به شما می‌گویند که مطالعه مازومدر  در مورد خانواده‌ی آن‌ها صدق نمی‌کند.

این به روانشناسی انسان مربوط می‌شود. ما معمولاً نقش شانس را در نتایج، یا دست‌کم می‌گیریم یا بیش از حد در نظر می‌گیریم.

اگر موفق شویم، به این دلیل است که سخت کار کرده‌ایم؛ اگر شکست بخوریم، به این دلیل است که بدشانس بوده‌ایم. اما اگر دیگران شکست بخورند، دیگر آن را به بدشانسی ربط نمی‌دهیم. بلکه به نقص‌های شخصیتی مانند تنبلی یا کوته‌بینی نسبت می‌دهیم.

متاسفانه، فرهنگ ما که شیفته‌ی موفقیت است، کمکی به این موضوع نمی‌کند. فوربس (forbes) از سرمایه‌گذارانی درخشانی را که به دلیل بدشانسی ورشکست شدند (بازار به طور ناگهانی سقوط کرد) تجلیل نمی‌کند. اما سرمایه‌گذاران درجه دوم بی‌احتیاطی را که خوش‌شانس بودند و ثروت زیادی به دست آوردند، تجلیل می‌کند.

این ما در مخمصه قرار می‌دهد. وقتی صحبت از پول به میان می‌آید، ما نه تنها باید بفهمیم چه چیزی کار می‌کند و چه چیزی کار نمی‌کند، بلکه باید راهی برای گنجاندن اتفاقات تصادفی را در مدل‌های خود پیدا کنیم. ممکن است نتوانیم رویای شیلر را برآورده کنیم و «نقش دقیق» شانس را محاسبه کنیم، اما می‌توانیم شانس را مدیریت کنیم.

 

 

تمرکز بر الگوهای کلی به جای موارد خاص، می‌تواند به شما در تصمیم‌گیری‌های بهتر کمک کند.

بیل گیتس جمله‌ی معروفی دارد: «موفقیت معلم بدی است.»

از دیدگاه گیتس، موفقیت افراد باهوش را فریب می‌دهد تا نقش شانس را نادیده بگیرند و در نتیجه، آن‌ها فکر می‌کنند که نمی‌توانند ببازند. و همین باعث شکستشان می‌شود.

پس چگونه باید شانس و اقبال را در رفتار مالی خود لحاظ کنید؟ خب، کاری که نباید انجام دهید این است: وسواس فکری روی مثال‌های افراد خاص. وقتی افراد بسیار موفقی را مطالعه می‌کنیم، معمولاً به موارد استثنایی (میلیاردرهایی که دنیا را تغییر داده‌اند) می‌پردازیم و این می‌تواند ما را گمراه کند.

جان دی. راکفلر، یکی از موفق‌ترین کارآفرینان تاریخ را در نظر بگیرید. هنگامی که او شروع به ساختن صنعت نفت خود کرد، با مشکلی روبرو شد. قوانین ایالات متحده به او اجازه نمی‌داد کاری را که می‌خواست انجام دهد.

راه حل او نادیده گرفتن آن‌ها بود. در واقع، بی‌توجهی او به قراردادهای قانونی آنقدر زیاد بود که یک قاضی گفت کسب و کار او «مانند یک دزد معمولی» عمل می‌کند.

موفقیت راکفلر طرز فکر ما را در مورد این رفتار شکل می‌دهد. با نگاه به گذشته، تجلیل از دیدگاه او و گفتن اینکه او اجازه نداد قوانین منسوخ ایلات متحده مانع نوآوری شوند، آسان است. اما اگر او شکست می‌خورد، آیا همچنان فکر می‌کردیم که راکفلر الگویی است که باید دنبال کنیم؟ احتمالاً نه. در بهترین حالت، او را به عنوان یک جنایتکار ناموفق می‌دیدیم که به ما می‌آموخت چه کاری را نباید انجام دهیم.

اما وقتی به اصل مطلب می‌رسیم، تفاوت بین این دو نتیجه، شانس است. چند رأی متفاوت در اینجا و آنجا، یا شاید تغییری در جو سیاسی، می‌توانست سرنوشت راکفلر را تغییر دهد.

خوش‌شانسی قابل تقلید نیست. حتی اگر تمام مراحل شغلی وارن بافت را تقلید کنید، تضمینی نیست که همان نتایج به‌دست آورید.

بنابراین راه جایگزین این است: به تجزیه و تحلیل الگوهای موفقیت و شکست بپردازید. هرچه یک الگو رایج‌تر باشد، احتمال اینکه در زندگی و تصمیم‌گیری‌های مالی شما قابل اجرا باشد، بیشتر است. راه منطقی‌ این است که از الگوهای تکرارشونده درس بگیریم. مثلاً پژوهش‌ها نشان داده‌اند افرادی که کنترل بیشتری بر ساختار روز کاری‌شان دارند، از کارشان رضایت بیشتری دارند. چنین یافته‌هایی (بر خلاف افسانه‌ی میلیاردها استثنایی) قابل اجرا و مفیدند.

 

 

حسادت می‌تواند شما را بی‌پروا کند.

سرمایه‌داری در دو چیز عالی است – تولید ثروت و تولید حسادت.

یک بازیکن تازه‌کار بیسبال را در نظر بگیرید که سالانه ۵۰۰,۰۰۰ دلار درآمد دارد. با هر معیار منطقی، او ثروتمند است. اما فرض کنید او در همان تیم با یک فوق ستاره مانند مایک تروت، که سالانه ۳۶ میلیون دلار درآمد دارد، بازی می‌کند، خواهید دید که او دیگر از درآمد خود راضی نیست. چون می‌خواهد چیزی را داشته باشد که دیگران دارند.

در همین حال، پردرآمدها مانند تروت خود را با کسانی که حتی درآمد بیشتری دارند مقایسه می‌کنند. به عنوان مثال، برای ورود به فهرست ۱۰ مدیر صندوق پوشش ریسک برتر آمریکا در سال ۲۰۱۸، لازم بود که حداقل ۳۴۰ میلیون دلار در آن سال درآمد داشته باشید. حتی تروت با این استاندارد، کوچک به نظر می‌رسد.

از منظر سرمایه‌داری، حسادت از نظر اخلاقی مشکلی ندارد. اما از نظر عملی خطرناک است.

داستان راجت گوپتا، درس عبرت برای ما!

گوپتا که در یکی از محله‌های فقیر نشین کلکته هند به دنیا آمد و با تلاش فراوان به مدیرعامل شرکت مشاوره‌ی مشهور «مک‌کینزی» تبدیل شد. در سال ۲۰۰۷، هنگام بازنشستگی، دارایی‌اش به ۱۰۰ میلیون دلار رسیده بود.

او می‌توانست هر کاری انجام دهد. اما گوپتا راضی نبود، او می‌خواست میلیاردر شود.

در سال ۲۰۰۸، زمانی که عضو هیئت مدیره‌ی گلدمن ساکس بود، شنید «وارن بافت» قصد دارد ۵ میلیارد دلار در این شرکت سرمایه‌گذاری کند تا آن را از بحران مالی نجات دهد. فقط ۱۶ ثانیه بعد از شنیدن خبر (پیش از آن‌که عمومی شود)، تلفن را برداشت و با یک مدیر صندوق پوشش ریسک تماس گرفت و ۱۷۵,۰۰۰ سهم گلدمن ساکس خرید.

این معامله مصداق آشکار معامله‌ی داخلی و غیرقانونی بود. گوپتا اهمیتی نداد؛ او به تازگی ۱ میلیون دلار به راحتی به دست آورده بود. تا زمانی که دادستان‌ها او را دستگیر کردند، او ۱۷ میلیون دلار از طریق مجموعه‌ای از معاملات مشکوک به دست آورده بود. این کار او را میلیاردر نکرد، و حکم سنگین زندان برایش ایجاد کرد.

درس این ماجرا؟ حسادت باعث تصمیم‌هایی می‌شود که هزینه‌ی آن‌ها بسیار بیشتر از سودشان است.

اینگونه به آن فکر کنید: اگر اشتهای سیری‌ناپذیری دارید، تا زمانی که مریض شوید غذا خواهید خورد. در نهایت کارتان به حالت تهوع می‌کشد.

این حال بد بسیار بدتر از لذت خوردن هر وعده غذایی است، بنابراین این کار را نمی‌کنید. رها کردن فرصت‌ها لزوماً به این معنا نیست که چیزی را از دست می‌دهید؛ اغلب نشانه درک این واقعیت است که زیاده‌خواهی در نهایت پشیمانی به بار می‌آورد.

حواستان باشد که راجت گوپتا نباشید!

 

 

جمع‌آوری ثروت آسان‌تر از حفظ آن است.

در اوایل قرن بیستم در آمریکا، کمتر معامله‌گری وجود داشت که بهتر از جسی لیورمور باشد. او در سال ۱۸۷۷ متولد شد، به ساخت وال استریت کمک کرد. تا سن ۳۰ سالگی، ثروت او معادل ۱۰۰ میلیون دلار امروزی بود.

درست قبل از سقوط ۱۹۲۹، لیورمور بهترین تصمیم دوران حرفه‌ای خود را گرفت: پیش‌بینی کرد بازار سقوط می‌کند و تمام سرمایه‌اش را روی این فرض گذاشت(فروش انجام داد). درست حدس زده بود. بازار یک‌سوم ارزش خود را از دست داد.

در حالی که ثروت‌ها نابود می‌شدند و اخبار ورشکستگی سرمایه‌گذارانی که از پنجره دفاتر خود بیرون می‌پریدند پخش می‌شد، لیورمور با خبری عالی به خانه نزد خانواده‌اش بازگشت. او به تازگی معادل ۳ میلیارد دلار امروزی به دست آورده بود.

اما آیا پایان خوشی داشت؟ نه کاملاً.

جمله «موفقیت به عنوان یک معلم بدی است» را به یاد آورید. خب، پس از پیروزی بزرگش در سال ۱۹۲۹، لیورمور فکر می‌کرد که شکست ناپذیر است. او شرط‌های بزرگ و بزرگ‌تری می‌بست و بارها و بارها شکست بزرگی خورد. در نهایت ثروتش از بین رفت. او که ورشکسته و بدهکار بود، در سال ۱۹۴۰ در یک کلوپ در منهتن به زندگی خود پایان داد.

ثروتمند شدن گاهی بسیار ساده‌تر از ثروتمند ماندن است. اصولا پول درآوردن در مورد ریسک، خوش‌بینی و شجاعت است. حفظ پول یک بازی روانی کاملاً متفاوت است. این بازی در مورد ترس از دست دادن تمام آنچه به دست آورده‌اید است.

از طرفی ثروتمند ماندن به معنای فروتن بودن است. پس از سال ۱۹۲۹، لیورمور فکر می‌کرد که یک نابغه است و هرگز اشتباه نمی‌کند.

او باید تشخیص می‌داد که شانس نقشی در موفقیتش داشته است. او باید درک می‌کرد که چنین موفقیتی را نمی‌توان به طور نامحدود تکرار کرد.

البته لیورمورهای زیادی وجود دارند، هرچند داستان‌هایشان معمولاً به این تراژدی ختم نمی‌شود. حدود ۴۰ درصد از تمام شرکت‌های سهامی عام در طول زمان کل ارزش خود را از دست می‌دهند. در فهرست فوربس ۴۰۰ نفر ثروتمند آمریکا، تقریباً ۲۰٪ هر دهه جای خود را به افراد جدید می‌دهند (غیر از موارد مرگ یا انتقال خانوادگی).

پس چگونه آنچه را که در حال حاضر دارید حفظ می‌کنید؟ در یک کلمه، پشتکار. کارآفرینانی که بهترین عملکرد را دارند، مدت طولانی بدون نابودی کامل دوام می‌آورند. وجه مشترک همگی‌شان یک چیز بسیار ساده است: ترس.

همانطور که مایکل موریتز، سرمایه‌گذار میلیاردر، می‌گوید، وقتی از باخت می‌ترسید، پیروزی‌های بالقوه را از دریچه متفاوتی می‌بینید. بیشترِ سودها ارزش خطر از دست دادن همه‌چیز را ندارند، و همین نگرش باعث تصمیم‌گیری‌های بهتر می‌شود.

 

 

می‌توانید نیمی از مواقع اشتباه کنید و همچنان ثروت کلانی به دست آورید.

هاینتس برگ‌گروئن، بنا به گفته خودش، در دوران جوانی چندان امیدبخش نبود. وقتی در سال ۱۹۳۶ مجبور شد از آلمان نازی بگریزد، نمی‌دانست سرنوشت زندگی‌اش را به کدام سو خواهد برد.

پس از تحصیل در رشته ادبیات در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، به عنوان روزنامه‌نگار مشغول به کار شد و در کنار آن، نقد هنری نیز می‌نوشت. در سال ۱۹۴۰، او یک آبرنگ کوچک از هنرمندی به نام پل کلِی را به قیمت ۱۰۰ دلار خرید. این، آغازی بر علاقه‌ای بود به هنر مدرن که تا پایان عمرش ادامه داشت.

اگر به دهه ۱۹۹۰ میلادی سفر کنیم، می‌بینیم که برگ‌گروئن به یکی از موفق‌ترین گردآورندگان آثار هنری تاریخ تبدیل شده بود. در سال ۲۰۰۰، او مجموعه هنری خود را به دولت آلمان به مبلغ ۱۰۰ میلیون یورو فروخت. با توجه به اینکه این مجموعه شامل تعداد زیادی اثر از پیکاسو، کلِی، ماتیس و براک بود، این رقم به هیچ وجه نزدیک به ارزش واقعی آن نبود که حدود ۱ میلیارد دلار تخمین زده می‌شد. این مجموعه یکی از مهم‌ترین مجموعه‌های هنری در جهان به شمار می‌رفت.

«برگ‌گروئن چگونه توانست این مجموعه چشمگیر از بزرگ‌ترین هنرمندان قرن بیستم را گردآوری کند؟ آیا این حاصل مهارت بود یا صرفاً شانس؟ شرکت سرمایه‌گذاری «Horizon Research» پاسخی جالب‌تر دارد.

بر اساس تحقیقات این شرکت، تمام گردآورندگان بزرگ کار یکسانی انجام می‌دهند؛ آن‌ها حجم عظیمی از آثار هنری را خریداری می‌کنند.

برخی از این خریدها سرمایه‌گذاری‌های بزرگی از آب درمی‌آیند، به‌خصوص اگر گردآورنده آن‌ها را برای مدتی طولانی نگه دارد. اما بیشتر آن‌ها بی‌ارزش از آب درمی‌آیند.

نکته کلیدی، همانطور که در گزارش Horizon اشاره شده، این است که آثار ارزشمند را تا زمانی نگه دارید که بازده کل مجموعه (ارزش کلکسیون) «به بازده بهترین عناصر موجود در مجموعه همگرا شود».

مجموعه برگ‌گروئن تا حدودی شبیه به یک صندوق شاخصی بود: ریسک‌های او به طور مساوی در طیف وسیعی از سرمایه‌گذاری‌ها توزیع شده بود. او به جای اینکه صرفاً آثاری را بخرد که تصادفاً دوست داشت یا تحسین می‌کرد، هر چیزی را که می‌توانست به دست آورد، می‌خرید و منتظر می‌ماند تا چند اثر موفق پدیدار شوند.

این استراتژی در مورد تمام سرمایه‌گذاری‌ها صدق می‌کند. می‌توانید آن را «دم دراز» بنامید؛ تمایلی که در آن تعداد کمی رویداد، مسئول بخش عمده‌ای از نتایج هستند. ریاضیات پیچیده زیادی پشت این اصل وجود دارد، اما وقتی آن را به اصول اولیه تقلیل دهیم، به اندازه‌ی کافی ساده می‌شود.

اساساً، وقتی در چند مورد موفق می‌شوید، می‌توانید اجازه دهید در موارد بیشتری اشتباه کنید. شکست اجتناب‌ناپذیر است؛ آنچه واقعاً اهمیت دارد، «ماهیت» موفقیت‌های شماست. به عبارت دیگر، وقتی یک «پیکاسو» در دست دارید، لازم نیست نگران ۹۹ اثر بی‌ارزش دیگر در مجموعه خود باشید.

 

نتیجه‌گیری

تصمیم‌های مالی در دنیای واقعی بسیار پیچیده‌تر از مدل‌های اقتصادی‌اند.

رفتارهایی مثل خرید بلیت بخت‌آزمایی در حالی‌که پول کافی نداریم، شاید غیرمنطقی باشند، اما از منظر انسانی معنا دارند. انتخاب‌های سرمایه‌گذاری نیز معمولاً از تجربه‌های شخصی و دوران شکل‌گیری ذهن در جوانی سرچشمه می‌گیرند، نه از تحلیل خونسردِ وضعیت بازار.

در یک جمله: تصمیم‌های مالی ما با روان‌شناسی‌مان گره خورده‌اند.

و راه درست چیست؟

باید بپذیریم شانس نقش دارد، از دست دادن را جدی بگیریم، و همیشه ریسک‌ها را پخش کنیم.

 

 

درباره نویسنده

مورگان هاوزل کیست؟

مورگان هاوزل (Morgan Housel) یکی از برجسته‌ترین نویسندگان و تحلیلگران حوزه مالی و اقتصاد رفتاری در جهان است. او که پیش از این به عنوان ستون‌نویس در نشریات معتبری همچون «وال استریت ژورنال» و «موتلی فول» فعالیت داشته، به دلیل توانایی منحصربه‌فردش در ترکیب مفاهیم روان‌شناختی با دنیای سرمایه‌گذاری شناخته می‌شود.

هاوزل در حال حاضر یکی از شرکای اصلی شرکت سرمایه‌گذاری «کولابوریتیو فاند» (Collaborative Fund) است. شاهکار او، کتاب «روانشناسی پول»، به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شده و با فروش میلیونی در سراسر جهان، برنده جوایز متعددی در حوزه روزنامه‌نگاری تجاری شده است. هاوزل معتقد است موفقیت مالی بیش از آنکه به هوش و استعداد ریاضی وابسته باشد، به رفتار و نحوه کنترل احساسات انسان‌ها بستگی دارد.

تصویر فرهاد علیمرادی

فرهاد علیمرادی

مدیر و موسس آکادمی فیبو بورس ، مشاور بازار های مالی و سرمایه گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مقالات